تبليغاتX
تولدی دیگر

سلام

هیچ چیز نمانده

همه را خط زدم

خاطره ها

عکس ها

یادگاری ها

خط ها

تلفن ها

لینک ها

نام ها

همه و همه را

 اما تو را

نتوانستم

حتی یک قدم دورتر کنم

اسمت

یادت

خاطره ات

نقاشی هایت

 نوشته هایت

شب بیداری هایم در انتظار تو

این گار چسبیده ای به تمام زندگیم

هیچ وقت باور نمی کردی

که حتی بی دیدنت

این گونه در تمام زندگیم معنا شوی

حالا بی آن که بدانم و بدانی

وقت تمام شد

و من هر روز تنهاتر می شوم

 

 پ ن : زن رها اسیر شد به همین سادگی ...

پ ن : دیگه این وبلاگ آپ نمی شه ...

پ ن : حالا می دونم تا آخرین نفسم ترو کم می یارم ...

پ ن : از همه دوستانم که در این مدت با بودن و مهربونی هاشون دوستی رو برام معنا کردند بی نهایت سپاسگزارم و آرزو می کنم که همیشه شاد ، عاشق ، پیروز و سر بلند باشید .

پ ن آخر : سلام یعنی خداحافظ

+ نوشته شده در ساعت 11:31 PM توسط زنِ رها |

حال من خوب است

فقط نمی دانم

چرا تازه گی ها

همه می گویند کمی غمگینم

دیگر شعر نمی خوانم

اسمت را هم نمی آورم

دل به غریبه می بندم

خاطره های غریبه را هر شب

با خاطره های تو عوض می کنم

سیگار هایم را

با کبریت های نم کشیده

 روشن می کنم

و روزی بیست نخ

خیال تو را دود می کنم

تازه گی ها

تند تند پلک می زنم

و وقتی دروغ می گویم

بیشتر دوستم دارند

مثل تو

وقتی که گفتم دوستت ندارم

حالا

درون خودم جمع می شوم

مثل جنینی در زهدان خاطره ها

و شب ها بیدارم

و روزها تب دار

هذیان می گوبم

حالم اما خوب است

چشم هایم بی اشک

و لبخند هایم دروغین

حالا می دانی

آن قدر نیامدی

که من رفتم

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 8:25 PM توسط زنِ رها |

روزی به این نتیجه رسیدم که :

زندگی بدون عشق ممکن نیست !

حالا نتیجمو پس می گیرم و می گم :

زندگی با عشق ممکن نیست !

می دونی چرا ؟

 

چون ازدواج آخرین راه حله برای چندی با هم بودن تو این مملکته خراب شده  و نمی خوام که عشق رو توی ی سند شونصد امضایی که دستامو خسه می کنه معنی کنم ... !

 آخرشم که چی باید واسه دو زار و ده شاهی هی بزنیم تو سره همدیگه که جونت در بره می خواسی عاشق نشی !

گور پدر عاشقی ... !

 

پس محترمانه از همین حالا

 

یا بی خیال تو  می شم

 

یا ازدواج !

+ نوشته شده در ساعت 1:38 AM توسط زنِ رها |

Alt+ctrl+Delete

+ نوشته شده در ساعت 3:14 AM توسط زنِ رها

Alt+ctrl+Delete

+ نوشته شده در ساعت 1:56 AM توسط زنِ رها

گل خاطره شد

مثل

حسرت بوییدن عطرش

که از پشت شیشه ماشین

در من می لغزید

از چشمانم حسرت سر رفت

 

+ نوشته شده در ساعت 5:33 PM توسط زنِ رها |

به پیوست تا اطلاع ثانوی

نوشته های این وبلاگ

ی جوره دیگه است

+ نوشته شده در ساعت 1:54 AM توسط زنِ رها